بازنویسی یک حکایت از منطق الطیر عطار نیشابوری
باسمه تعالی
حکايت
گفت روزی شـاه محمـود از قضــا اوفتــاده بــود از لشـکـر جــدا
بـادپـا می رانــد تنهــا بـی يکــی ديـد بــر دريــا نشسـته کودکـی
در بـُـن دريــا فکنـده بــود شست شه سـلامـی کرد در پيشش نشست
کـودک اندوهگـيـن بنشسته بود هم دلش خون گشته هم جان خسته بود
گـفت ای کـودک چرايی غم زده؟ من نديدم چـون تو يک ماتم زده
کـودکش گـفت ای امـير پـرهـنر هـفت طفليم اين زمـان ما بی پدر
مـادری داريـم بـر جـا مانـده ای سخت درويشـيم هـر جا رانده ای
از بـرای روزيــی هــر روز دام انـدر انـدازم کـنم تا شـب مقـام
چون بگـيرم ماهـيی با صـد زَحير قوت ما اين اسـت هر شب ای امير
شـاه گـفتا خواهی ای طـفل دُژم تا کـنم انبـازيی بـا تـو، به هـم ؟
گـشت کـودک راضي و انباز شـد شاه اندر بحـر شـست انداز شـد
شست کـودک دولت شاهی گرفت لاجرم آن روز صـد ماهی گـرفت
آن همه ماهی چو کودک ديد پيش گفت اين دولت عجب دارم زخويش
دولـتی داری به غـايت ای غـلام کـاين همه ماهی درافتادت به دام
شـاه گـفتا گـم بباشی ای پسـر گـر ز ماهی گـير خود يابی خـبر
دولت تو از من است اين جايگـاه زان کـه ماهی گيرِ تو شد پادشاه
اين بگفت و گشت بر مرکب سوار طفل گـفتا قِسم خود کن بر کنار
شـاه گـفتا قسـم امـروزی تو را آنچه فردا صـيد افـتد آن مـرا
صيد ما فردا تو خواهی بود و بس لاجرم من صيد خود ندهم به کس
روز ديگـر چون به ايوان باز رفت خـاطر شـه از پـی انبـاز رفـت
رفت سرهنگی و کودک را بخواند شه به انبازيش بر مسـند نشاند
هر کسی می گفت شاها او گداست شاه گفتا هر چه هست انباز ماست
چـون پذيرفتيم رد نتوانش کـرد اين بگفت و همچو خود سلطانش کرد
کرد از کـودک طلبکـاری سـؤال کز کـجا آوردی آخـر اين کـمال
گفت شادی آمد و شيون گـذشت زان که صاحب دولتی بر من گذشت
« منطق الطّير عطّار نيشابوری - تصحيح دکتر احمد حاتمی – صص 185 - 183 »
بازنويسی
از ميان پادشاهان غزنوی مُهر شهرت بر پيشانی سلطان محمود نقش بسته است . پادشاهی جنگجو و متعصّب که خود را غازی می ناميد و تصرّفاتش خصوصاً در سرزمين هندوستان زبانزد همه است . روزی اين سلظان ، با قدرت و شوکت تمام که زمين و زمان به واسطه ی آن قدرت به خود می باليد سوار بر اسب تندروی خود بود و در حالی که دست روزگار برای لحظاتی او را از سربازان و خدمتکارانش دور کرده بود و در سکوت و تنهايی محض به حرکت خود ادامه می داد ، کودکی را ديد که بر ساحل دريا نشسته بود ، ظاهرش پريشان و ناآرام از غم ايّام و درونش بی قرار از دردها و آلام ، قلّاب ماهی گيری اش را با اراده ی تمام به اميد صيد روزی حلال به آب انداخته بود و چشم هايش را همانند چشم منتظران يار به دَرِ دريا دوخته تا دست نوازش پروردگار او را بنوازد و ماهی بسيار در دام و قلّاب او اندازد.
به کودک سلام کرد و سايه ی مهر و محبّت خود را بر سر او گستراند و با کوچک نَفسی تمام در کنار او نشست. انگار نه انگار که پادشاه يک سرزمين پهناور است. گفت: ای کودک چه اتّفاقی برايت افتاده که اين گونه ناراحت و پريشان هستی؟ در تمام عمرم هيچ گاه کسی را اين گونه که تويی افسرده نديده ام.
کودک که سختی های روزگار چون گرد و غبار بر رخسار معصومانه ی او نشسته بود و جان و روحش را چون سوهان می گداخت با شنيدن سخنان سلطان ، انگار که بر روی زخم ها يش نمک پاشيده باشند. چهره اش افروخته شد و خطاب به پادشاه گفت: ای شاه بزرگ ما هفت برادريم که پدر خود را از دست داده ايم ومادرمان هم که زنده است وبايد برای ما علاوه بر مادر در نقش پدر هم باشد، بيمار و فلج است و کاری از دستش بر نمی آيد. بسيار فقير هستيم و هيچ اميد و پشت و پناهی نداريم و من هم چون احساس مسئوليّت بيشتری در قبال ديگر برادران و مادرم دارم ، هر روز برای به دست آوردن روزی خانواده مان قلّاب و تورهای خود را در اين دريا می اندازم و تا شب اينجا می مانم و مشغول صيد ماهی می شوم تا با رنج و زحمت بسيار يک ماهی صيد کنم و با خود به خانه ببرم تمام غذای خوردنی ما در شبانه روز همين است و بس .
پادشاه که دلش از گفته های کودک بيچاره و معصوم به درد آمده بود و اشک چون قطرات شبنم از چهره اش سرازير می شد، گفت: ای کودک رنج ديده و ناراحت ، آيا دوست داری که در انداختن دام و قلّاب و صيد ماهی در اين دريا با تو شريک شوم ؟ کودک هم که از صيد اندک خود در طول يک شبانه روز دل خوشی نداشت از اين گفته ی شاه خشنود شد و پيشنهاد او را با کمال ميل پذيرفت و با او شريک شد. پادشاه هم قلّاب و تور را در دريا انداخت و مشغول صيد ماهی شد.
به مبارکی حضور پادشاه و اقبال او و اطاعت از گفته های پادشاه تور و قلّاب کودک هم از اين بخت و اقبال شاهی بی نصيب نماند و در آن روز کودک ماهی های بسياری صيد کرد. هنگامی که کودک اين همه ماهی را در مقابل خود ديد چشمانش برق افتاد و گفت: اين از بخت و اقبال من نبوده است که اين همه ماهی نصيب من شود و در ذهن خود و خطاب به خود می گفت: ای کودک و بنده آيا چنين دولت و اقبالی داری که اين همه ماهی در دام تو گرفتار شده است؟
همچنان کودک غرق در خيالات ذهنی خود بود و علّت صيد را با خود زمزمه می کرد که پادشاه گفت: ای کودک در فکر نباش . اگر از مقام آن کسی که اين همه ماهی را در دام تو انداخته است آگاه شوی ، نقش خود را در اين ميانه نا چيز می بينی. پادشاه همچنان ادامه داد و گفت: امروز بخت موافق طبع تو بود که اين همه صيد را در دام تو انداخته است و به واسطه ی اقبال بلند پادشاه است که با تو در کار صيد شريک شده است. سپس سوار بر اسب شد و قصد حرکت کرد تا به مسير خود ادامه دهد که ناگهان کودک با زبان کودکانه اش گفت: ای پادشاه مگر ما با هم شريک نبوده ايم ؟ بايست و سهم خود را جدا کن و ببر.
شاه گفت سهم امروزی من برای تو باشد و من آن را به تو می بخشم. امّا فردا هر چه صيد ما شد ، تو سهم خود را به من ببخش.
شايد پادشاه که صميميّت و معصومانه ديدن و زيستن کودک را مشاهده کرده بود و آن را از کلام کودک دريافت کرده بود ، با خود می انديشيد که اين پسر را به کاخ و قصر شاهی خود ببرد و صيد واقعی خود قرار دهد. آری سهم خود را از صيد ماهی ها به کودک بخشيد ، زيرا از به دست آوردن آن کودک خوش سخن ، راضی بود و دوست نداشت صيد خود را با کسی قسمت کند.
فردای آن روز که شاه به قصر خود بازگشت خاطرش متوجّه شريک خود که همان کودک يتيم بود ، شد. بنابراين يکی از نزديکان خود را به دنبال کودک فرستاد و او را به قصر زيبای خود دعوت کرد و شريک خود در کار مُلک و فرمانروايي کرد.
امّا خدمتکاران و نزديکان شاه که از سختی کار پادشاهی و تدبير مملکت آگاه بودند ، به شاه می گفتند: که اين کودکی را که به عنوان شريک خود در کار تدبير مملکتی قرار داده ای گدا و نيازمند بوده و به درد اين کار نمی خورد. ولی شاه کودک را شريک خود می دانست و از او با اين گفته، که ما او را شريک خود در فرمانروايی قرارداده و پذيرفته ايم و نمی توانيم او را از خود برانيم، دفاع می کرد و او را چون خود سلطان می ناميد.
مدّتی گذشت و روزی در حالي که کودک که ديگر شاه جوانی بود و مجبور نبود برای صيد ماهی شبانه روزی تمام در کنار ساحل بماند، بر تخت شاهی نشسته بود ، که شخصی از او پرسيد: اين همه حشمت و شُکوه چگونه نصيب تو شد؟ کودک لبخندی زد وگفت : به اين دليل روزگار سختی و بدبختیِ من به پايان رسيد و شادی و خوشی قسمت من شد ، که انسانی بزرگ و صاحب دولت مرا مورد لطف و عنايت قرارداد و من هم گفته ها و دستورات او را پذيرفتم و به درستی به کار بستم و از دستورات او سرپيچی نکردم. بنابراين امروز هر چه دارم از مهربانی و سايه ی همايی آن انسان بزرگ و خوش اقبال است.