نجمه ریگی                  دانش آموز سال دهم                     دبیرستان بنت الهدی  منطقه ریگ 

موضوع انشا: آواز برگ ها

برگ ها صدها سخن نگفته دارند از بی رحمی های روزگار گرفته تا رحمت کردگار. برگ های درختان در پاییز بهتر سخن می گویند.

حال و هوای پاییز ذهنم را هم پاییزی کرده است. کوچه پس کوچه های ذهنم پر از برگ های زرد و نارنجی است. صدای خش خش برگ ها سرم را پر کرده است از سؤال های بی جواب. برگی از درختی می افتد و روی زمین آرام می گیرد و انسان ها بی تفاوت از آن می گذرند. مرا یاد چیزی می اندازد، چیزی که در آینده نه چندان دور منتظر من است، مرگ.

برگ تا سبز بود زیبا بود، مفید بود و وقتی مُرد زشت شد، بی روح و بی اهمّیت، انگار نه انگار این درخت با برگ هایش، سایبان رهگذران بوده است. مردم چه بی تفاوتند، شاید حق دارند آن قدر در دنیای خودشان غرق شده اند که دیگر وقت فکر کردن به یک برگ، برایشان سخت است و یا شاید حتّی مسخره.

برگ ها صد سخن نگفته دارند. تو برای شنیدنشان با چشم دل بیا جلو. برگ سبز است، سبزی به رنگ زندگی، به رنگ طراوت، به رنگ مهربانی. برگ به تنهایی معنایی ندارد ولی در کنار برگ های دیگر معنا پیدا می کند.

برگ نازک و لطیف است، مثل خیلی از آدم های اطرافمان. این لطافت نیاز به کسی دارد که لطیف باشد و جنسش از مهربانی.

زندگی را باید از برگ آموخت. خاموش ولی روشن، لطیف ولی مقاوم، تنها ولی یک دل. این حکایت برگ است در مقابل طوفان ها و بادها. برگ پای بند درخت و ساقه است. وای به حال روزی که ساقه قطع شود، با قطع ساقه برگ هم می میرد. برگ یک دنیا زندگی است. برگ آوازی است خاموش.

 

                                                                                                       پایان