انشای برگزیده - هفته کتاب و کتاب خوانی
تارا اخلاقی دانش آموز سال دهم دبیرستان بنت الهدی منطقه ریگ
موضوع انشا: من و کتاب هایم
در را باز می کنم و آن را محکم می بندم. هر وقت عصبانی هستم یا دلم می گیردبه کتاب خانه می آیم، مطابق معمول پشت میزی بر روی صندلی می نشینم. به تک تک کتاب هایم نگاه می کنم. فکر می کنم کدامشان را دوست دارم ولی هر چه به ذهنم فشار می آورمشکست می خورم. با تمام وجود همه آن ها را دوست دارم و صفحه صفحه کتاب هایم در جانم ریشه دوانیده است.
یکی از کتاب هایی که به تازگی خریده ام به من چشمک می زند و مرا به سمت خودش می خواند.نمی دانم با کدام نیرو از جایم بلند می شوم و به سمت کتاب می آیم، آن را بر می دارم و دوباره روی صندلی می نشینم.
به کتاب خیره می شوم و صفحه اول را ورق می زنم، تمام آن چیزهایی را که نمی خواهم از مغزم بیرون می کنم و فقط به کتاب فکر می کنم. انگار کلمات مرا جادو کرده اند. طلسم شده ام، چشمانم را می بندم، نمی دانم چند ثانیه، چند دقیقه و یا چند ساعت گذشت. خودم را جایی عجیب و غریب دیدم، در صفحه ای پر از کلمات. کلمات و جملات از من عبور می کنند. باورم نمی شود ... این جا کجاست.
دیگر مطمئن شدم به دنیای کتاب ها آمده ام. آه چه دنیای زیبایی است، پر از شگفتی. همه کتاب هایی که خوانده ام حضور دارند و به من لبخند می زنند. چند لحظه پیش فکر می کردم جایی عجیب آمده ام، امّا اشتباه می کردم. این جا همان دنیای من است.
دنیایی که هر وقت خوشحال بودم کنار کتاب هایم بودم و زمانی که غمگین شدم غیر از کتاب هایم کسی اشک هایم را ندید. تولّدم را میان کتاب هایم جشن گرفتم. همه من کتاب بود. باور کردنی نیست ولی من هر روز در سفر هستم. شاید میلیون ها بار به مسافرت رفته ام. هر صفحه از کتابی مرا با خود به سفری دوردست می برد. خدا می داند که چه اندازه باید همچنان به سفر بروم و چه کتاب هایی در دنیا هست که هنوز نخوانده ام.
سرم درد می کند تکانی به خودم می دهم و متوجّه می شوم که در کتاب خانه هستم و کتابی پیش روی من است. احساس خستگی می کنم ولی لبخندی بر روی لبم نقش بسته است. از این که در خیال، کتاب هایم، جلدها و کلماتشان را دیدم در پوست خود نمی گنجیدم.
عجب سفری بود. چه قدر خوش گذشت. هر چند کوتاه، ولی سفری بود که به دلم چسبید. عجب سفری بود سفر من و کتاب هایم.
پایان