بررسی سمبولیسم و نمادگرایی در داستان گل دسته ها و فلک
جلال آل احمد با این که حیات طولانی نداشت امّا در همین چند سال نیز آثار زیادی آفرید.او در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد و چند ماهی در نجف درس طلبگی خواند. مشهورترین اثر داستانی او مدیر مدرسه است. گلدسته ها و فلک در مجموعه پنج داستان او آمده است.
داستان مورد بررسی ما در باره دو نوجوان است که برای رسیدن به آرزوی خود که بالا رفتن از گلدسته های مسجدی است که چند سالی است در آن را قفل زده اند و به کسی اجازه ورود به آن را نمی دهند، اقدام می کنند. آن دو نوجوان با پیداکردن کلیدی با زحمت فراوان قفل در مسجد را باز می کنند و موفّق به بالا رفتن از گلدسته ها می شوند. داستان در واقع بیانی نمادین دارد و جلال آل احمد در انتخاب عنوان داستان یعنی گلدسته ها و فلک نماد و ایهام بسیار به جایی را به کار برده و مدّ نظر داشته تا بگوید که رسیدن به گلدسته ها که هدف متعالی جلال است و نمادی از خواسته های مردم، در واقع فلک و تنبیه را در پی خواهد داشت.
جلال مدرسه و مسجد را در کنار هم آورده است و می گوید که مسجد و مدرسه را نمی توان از هم جدا دانست. او نماد برای عدم جدایی انسان از مذهب را با این تعبیر بیان می کند: ما هیچ کدام کاری به کار گلدسته ها نداشتیم امّا نمی دانم چرا مدام توی چشممان بود. توی کلاس که نشسته بودی و مشق می کردی یا توی حیاط که بازی می کردی.
او برای این که چهره دین را که در جامعه، نامطلوب ترسیم و تصویر شده و به خوبی به مردم معرّفی و نمایانده نمی شود، مجسّم کند، گلدسته ها را نیمه کاره و قراضه معرفی کرده و می گوید: خود گنبد چنگی به دل نمی زد. لُخت و آجری با گُله به گُله سوراخ هایی برای کفترها ... نخراشیده و زمخت. گنبد باید کاشی کاری باشد تا بشود بهش نگاه کرد.
کاشی کاری نبودن گنبد بیانی نمادین است از این که دین و مذهب باید به وسیله متخصّصان آن به خوبی منعکس شود تا مردم را جذب کند. « این داستان جنبه تمثیلی نیز دارد. گلدسته های مسجد را می توان نماد سنّت و مذهب دانست. راوی (نویسنده) تمایل زیادی به بالا رفتن از این گلدسته ها و تماشای مردم از بالای آن ها دارد. در واقع آل احمد با این کار می خواهد بازگشتی به مذهب و سنّت ها داشته باشد و به کمک آن ها به دید و ابزاری جدید در بررسی اجتماعیش دست یابد.» (شیخ رضایی ۱۳۸۱ صص ۱۳۲– ۱۳۱)
قفل بر در مسجد زدن و تصویر يک در سياه در داستان برای آن نماد از اختصاص مذهب به قشری خاص و به حاشیه رفتن مذهب و مسجد است.
«مدرسه در این داستان نماد جایگاه علم ابزاری است و در خدمت مدیر و بقیه کارگزاران دولتی ... جلال با داشتن ذوق تهذیب یافته و با شوق و هیجانی که برای یافتن چیزهای تازه در وجودش احساس می کند مراحل اشراق و عرفان را به زیبایی در قالب داستانی نمادین بیان می دارد. مثلاً گل دسته نماد کمال، تعالی و عروج است. راه پلّه نماد منازل راه طریقت و رسیدن به قلّه شناخت و کمال ، همراه نماد پیر و مرشد، قفل در پلّکان نماد رموز و اسرار طی طریقت، باز کردن قفل پای در پلّکان مسجد نماد دست یافتن به رموز طریقت ، تاریکی راه پلّه ها نماد خوف و رجا که بر سالک عارض می شود. متفاوت بودن تعداد پلّه ها برای راوی (جلال) و اصغر به این دلیل است که منازل راه سلوک برای هر کسی متفاوت است. آب نماد معرفت و پاکی و صفاست. در نهایت افتادن عکس گلدسته ها که وسط گردی آب بود، یعنی باید مذهب را از خرافات، انحصاری بودن و .... پاک گرداند و از متن و بطن معرفت و پاکی می توان به کمال رسید.» (برشادی پور ۹۲ ص ۱۱)
از مهم ترین مباحث نمادین در این داستان شخصیت های نمادين آن است. شخصیت ها هر کدام وظایف نمادین خود را به خوبی بازتاب می دهند. جلال آل احمد که خود راوی داستان است در مقابل نام خود،جلال که به معنی بزرگ است ، نام اصغر به معنی کوچک را آفریده است. جلال خود را نماد کنجکاوی ،شجاعت وکمال جویی در برابر اصغرکه نماد ناتوانی درعمل و ترسو و پرمدّعاست می داند: مثلاً جایی که مدیر آن ها را به خاطر وارد شدن به گلدسته ها تنبیه می کند می گوید: ... یک مرتبه اصغر به گریه افتاد، غلط کردیم آقا ، غلط کردیم آقا و با آرنجم یکی زدم به پهلوش که ساکت شد. و همچنین وقتی مدیر از تعداد پلّه های راهروی گلدسته ها از آنان می پرسد اصغر جواب می دهد: نشمردیم آقا، به خدا نشمردیم و یا می گوید غلط کردیم آقا.
«در گفته و عمل جلال تفکّر اجتناب از تسلیم و گرایش به بزرگی دیده می شود. ... روح محافظه کارانه اصغر در او به طور بارزی در میان کلام او هویدا و روشن است. مدیر مدرسه هم نمادی از مدیریت استبدادی و فرمایشی است و هم نمادی از علم به خدمت ظلم درآمده، فرّاش هم نماد مأموران ستم شاهی و شکنجه گر است.» (برشادی پور ۹۲ ص ۹)
در واقع مدیر همیشه دستور می دهد و به قول راوی مدام پاپی می شود و می گوید: اگه آفتاب می خوای این ور، اگه سایه می خوای اون ور، و فرمان های ظالمانه می دهد چون به خدمت ظلم درآمده است. و خطاب و به طعنه به اصغر که تعداد پلّه ها را پنجاه تا گفته، مدیر گفت: که ده دوازده تا هان ؟ پنجاه تا بزن کف پاشون تا دیگه دروغ نگن. و فرّاش که نماد گماشته شدگان گوش به فرمان ظلم و ظالمان است به خاطر کوچک ترین اشتباهی تنبیه می کند. کمربند بود که فرّاشمان از کمربند خود باز کرده بود و می برد بالای سرش و می آورد پایین. امّا بیشتر می خورد کف پا و هی زد و هی زد و آی زد.
آن جا که زنی خود را از جلال می پوشاند و رو بر می گرداند، نماد فرهنگ ایرانی است که به خاطر آمیختگی با خرافات خود را از جلال که نماد اندیشه های کمال جویانه و نوگرایانه است پوشانده و روی برمی گرداند.
سیدمهدی موسوی